نیاز به فرش
زهرا خانم به همراه 5 فرزندش "محمد ،فاطمه،امیرحسین،زهره،صادق" او تقریبا 15 ساله که همسرش اورا ترک کرده و خودش هزینه های زندگی را به همراه کمک فرزندان تامین میکند . کارگری آنها کفاف هزینه های زندگی ،اجاره خونه ،هزینه های درمان نمیدهد به خاطر همین پس اندازی نمیمونه که بتونیم برای خونه وسیله تهیه کنیم بعضی از وسایل زندگیشون را از کمک های مردم تهیه کردند ولی در حال حاضر فرش ندارند وخونشون را با تکه های پارچه و پتو فرش کردند این نیاز به فرش را ثبت کردم تا شاید بتوانیم با کمک شما عزیزان برایشان فرش تهیه کنیم .
امروز برای بازدید از منزل نیازمندان منطقه مرکز نیکوکاری شهید جهاندیده (سامانه من کمک میکنم) رفتیم . زهرا خانم تقریبا 55 ساله که به همراه 5 فرزندش زندگی میکند که یکی از دختر هایش به تازگی ازدواج نموده . تقریبا 25 ساله بود که برای بار دوم با حمید ازدواج کردم .من به خاطر اعتیاد همسرم از او جدا شدم وبعد از مدتی با حمید آشنا شدم وبا او ازدواج کردم حمید از اتباع کشور افغانستان بود ومن هم چون ازدواج اولم ناموفق بودم وجدا شده بودم خانواده اصرار داشتند که هرچه سریعتر ازدواج کنم تا از حرفهای مردم راحت بشن و من به اصرار خانواده با حمید ازدواج کردم . بعد از یک مدتی که فرزند اولم به دنیا آمد فهمیدم که حمید معتاد است .که بعد از مدتی استفاده مواد مخدر و کتک کاری هایش در منزل هم شروع شد تحمل میکردم فرزند دومم که به دنیا آمد دیگه طاقت نیاوردم وخواستم از او جدا بشم که او مرا تهدید کرد که اگر بری من هم اجازه نمیدم بچه ها را ببری از خواسته ام منصرف شدم و به ادامه زندگی رضایت دادم اما کتک کاری های او بیشتر شد طوری بود که یک روز آنقدر کتکم زد. که دستم شکست و بعدش هم میگفت پول ندارم ببرمت دکتر دستم هر روز بدتر میشد ولی پول هم نداشتم برم دکتر که یک روز مادرم با برادرم از روستا آمدند و منو بردند دکتر ،دکتر ها میگفتند باید دستت قطع بشه که به اصرار مادرم دکترها قبول کردند جراحی کنند شاید خوب شود .15 سال از زندگیم میگذشت وحالا من 5 فرزند داشتم که یک روز بعد از دعوا وکتک کاری منو و بچه ها را از خونه بیرون کرد ومن هم با بچه ها به روستا پیش مادرم رفتم بعد از چند روز مادرم گفت برو حمید اونجا عصبانی بوده یک چیزی گفته حالا فراموش کرده من هم برگشتم .ولی وقتی رسیدم دیدم همسرم خونه و وسایل خونه را فروخته و رفته و هیچ آدرسی هم به کسی نداده منو بچه هام آواره کوچه و خیابانها شدیم بدون هیچ وسیله ای ، خواهرم ما را به خانه خودشان برد و اجازه داد یک سال اونجا بمونیم .ولی هیچ وسیله ای نداشتیم حتی یک لیوان که چای بخوریم که از شیشه مربا به جای لیوان استفاده میکردیم که بعد از آن مادرم یه مقدار وسایل برایمان آورد . اونجا تصمیم گرفتم که برای تامین هزینه های زندگی سرکار بروم . برای نظافت خونه ها میرفتم که 2 دخترم هم با خودم بردم ولی چون کوچک بودند به آنها اجازه نمیدادند که کار کنند که بعد آن بچه ها را خانه میگذاشتم و پسته تمیز میکردند یا فصل زعفران ،زعفران تمیز میکردند تا اینکه بزرگتر شدند تقریبا 11 ،12 ساله که دوباره با خودم بردم بازهم چون میدیدند هنوز کوچکند داخل خانه راه نمیدادند که مبادا وسایلشان را بشکنند .آنها سرویس پله ،حیاط را تمیز میکردند. بعضی روزها که هوا سرد بود باز هم بچه ها داخل حیاط بودند ولی چه کار میتونستم بکنم مجبور بودیم تحمل کنیم .بعضی روزها بچه خیلی خسته میشدن چون سن و سالی نداشتند ولی با گرفتن وسایل و لباسها ی دست دوم اونقدر خوشحال میشدن که خستگی را فراموش میکردن و فردا دوباره میرفتند سرکار . بعضی روزها برای اینکه کرایه ماشین کمتر بدیم یک قسمت از راه را پیاده میومدیم خلاصه هر طور بود زندگی را میگذروندیم تعدادی از وسایل زندگی را با کارگری و کمک خیرین تهیه کردیم ولی الان فرش ندارم وحالا به دلیل کار زیاد دیگه توان کار کردن را ندارم بچه ها هم به خاطر نداشتن مدارک شناسایی هرکسی بهشون کار نمیدند .

0 نظر